تبليغاتX
تنها دلم شكست آن هم فداي تو...


تنها دلم شكست آن هم فداي تو...

هر چه مي خواهد دل تنگت بگو...

>>>سلام بـــــــــــــــــــــر همگــــــی<<<

شاد و رنگین کمونی باشید

 دکتر شریعتی انسان ها را به چهار گروه زیر دسته بندی کرده است:

دسته اول

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

عمده آدم‌ها حضورشان مبتنی به فیزیک است. تنها با لمس ابعاد جسمانی آن‌هاست که قابل فهم می‌شوند. بنابراین اینان تنها هویت جسمی دارند.



دسته دوم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هم نیستند

مردگانی متحرک در جهان. خود فروختگانی که هویت شان را به ازای چیزی فانی واگذاشته‌اند. بی‌شخصیت‌اند و بی‌اعتبار. هرگز به چشم نمی‌آیند. مرده و زنده‌شان یکی است.



دسته سوم

آنانی که وقتی هستند هستند ، وقتی که نیستند هم هستند

آدم‌های معتبر و با شخصیت. کسانی که در بودنشان سرشار از حضورند و در نبودنشان هم تاثیرشان را می‌گذارند. کسانی که همواره به خاطر ما می‌مانند. دوستشان داریم و برایشان ارزش و احترام قائلیم.



دسته چهارم

آنانی که وقتی هستند نیستند ، وقتی که نیستند هستند

شگفت‌انگیزترین آدم‌ها در زمان بودشان چنان قدرتمند و با شکوه‌اند که ما نمی‌توانیم حضورشان را دریابیم، اما وقتی که از پیش ما می‌روند نرم نرم آهسته آهسته درک می‌کنیم. باز می‌شناسیم. می‌فهمیم که آنان چه بودند. چه می‌گفتند و چه می‌خواستند. ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و غرقه در حضور آنان مست می‌شویم و درست در زمانی که می‌روند یادمان می‌آید که چه حرف‌ها داشتیم و نگفتیم. شاید تعداد این‌ها در زندگی هر کدام از ما به تعداد انگشتان دست هم نرسد.

 

در پناه حق

یا علی

نوشته شده در 88/08/17ساعت دلدادگی 15:36 دلنوشته های ثریا| |

>>>>سلام بر همگــــــــــی<<<<

دلتــــــــــــون بهاری        لبتــــــــون خندون

از همان روزی که دست حضرت "قابیل"

گشت آلوده به خون حضرت "هابیل"

از همان روزی که فرزندان "آدم"

_صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی_

زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید

آدمیت مرده بود

گر چه آدم زنده بود

 

از همان روزی که "یوسف" را برادر ها به چاه انداختند

از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند

آدمیت مرده بود

 

بعد دنیا هی پر آدم شد و این آسیاب

گشت و گشت

قرن ها از مرگ آدم هم گذشت

ای دریغ

آدمیت برنگشت

 

قرن ما

روزگار مرگ انسانیت است!

 سینه ی دنیا ز خوبی ها تهی است

صحبت از آزادگی. پاکی. مروت. ابلهی است.

صحبت از عیسی و موسی و محمد نابجاست

قرن موسی چمبه هاست!

 

من که از پژمردن یک شاخه گل

از نگاه ساکت یک کودک بیمار

از فغان یک قناری در قفس

از غم یک مرد در زنجیر

حتی قاتلی بر دار!

اشک در چشمان و بغضم در گلوست

وندرین ایام.زهرم در پیاله.زهر مارم در سبوست

مرگ او را از کجا باور کنم؟

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای!جنگل را بیابان میکنند!

دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی نمی دارد روا

آنچه این نامردمان با جان انسان میکنند.

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قنار در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

در کویری سوت و کور

در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

صحبت از مرگ محبت مرگ عشق

گفتگو از مرگ انســــانیت است.

 

>>>>>فریدون مشیری<<<<<

علـــــــــــی یارتون

یا حــــــــــــق

نوشته شده در 88/08/05ساعت دلدادگی 15:18 دلنوشته های ثریا| |

»»» سلام بر همگـــی «««

دلـتون بهـــاری!!!

 

اینم یه قصه اس مثل قصه ی سیندرلا باورش کنین...

نمی دونم چه جوری باید شروع کنم واسه نوشتن. مثل همیشه وقتی تا این قلم رو می گیرم دستم ذهنم به سفیدی همین کاغذی میشه که با حرفام دارم کثیفش میکنم.

خسته ام. به یه خواب عمیق چند ساله احتیاج دارم. زندگیم شده مثل همین اتوبوسی که توش نشستم! هر روز یه مسیر مشخص رو میرم و برمی گردم.

دلم برای خودم تنگ شده؟!

یادم رفته کیم؟!

کجام؟!

چی می خوام؟!

دلم برای...

نه!!!

بازم دارم خودم رو با این حرفا دلخوش میکنم. اصلا میدونی چیه؟؟؟ کاش هیچ وقت با دنیای آدم بزرگا آشنا نمی شدم. می دونی چرا؟ چون خسته شدم از اینکه هر روز اسم چند نفر رو به لیست گرگ هایی که تا الان شناختم اضافه کردم. می خوام بی تفاوت باشم. مگه چی میشه؟مگه من آدم نیستم؟!!

بابا منم حق دارم زندگی کنم واسه ی خود خود خودم. نه واسه دیگران. دیگه نمی خوام سنگ صبور باشم. نمی خوام شنونده باشم. نمی خوام خوب باشم. اصلا بزار راحتت کنم... نمی خوام باشم... آخه خدا این چه قانونیه؟؟؟ مگه تو ازم پرسیدی که میخوام بدنیا بیام... پرسیدی می خوام زمینی شم... این عدالت یه جاش داره می لنگه؟؟؟

بی خیال دارم کافر میشم انگار...

دارم به آخر خط می رسم.هر چند خیلی وقته به آخر خط زندگی رسیدم.

راستی یادم رفت بگم...

هنوزم عاشقم...

عاشق خدا...

عاشق زندگی...

عاشق تنهایی...

اما دعا کن.

می دونی واسه چی؟

...

...

...

واسه اینکه تنهاییم رو با سردی خاک جبران کنم.

،،،،،،،،،

هفت تیر_صادقیه

 

 

اما یه نفر که حضورش یه موهبت الهیه، شیرینیه ی وجودش جانشین تلخی لحظه هام می شه و بهم امید میده که

"*"این نیز بگذرد"*"...

 

خدایا دوستت دارم.

...اول وآخر تویی...

 

»»» یا حــــــــــــــقّ «««

علی یارتون

 

نوشته شده در 88/07/17ساعت دلدادگی 9:56 دلنوشته های ثریا| |

سلام  بر همگی

 

با یه شکلات شروع شد.من یه شکلات گذاشتم توی دستش اونم یه شکلات گذاشت تو دستم.من بچه بودم اونم بچه بود.سرم رو بالا کردم سرشو بالا کرد.دید که منو میشناسه.خندیدم.گفت دوستیم.گفتم دوست دوست.گفت تا کجا.گفتم دوستی که تا نداره.گفت تا مرگ.خندیدم و گفتم من که گفتم تا نداره.گفت باشه تا پس از مرگ.گفتم نه نه نه تا نداره.گفت قبول تا اونجایی که همه دوباره زنده میشن یعنی زندگی پس از مرگ بازم با هم دوستیم تا بهشت تا جهنم تا هر جا که باشه منو تو با هم دوستیم.خندیدم و گفتم تو براش تا هر جا که دلت خواست یه تا بزار اصلا یه تا بکش از این دنیا تا اون دنیا.اما من اصلا براش تا نمی زارم.نگام کرد نگاش کردم.باور نمی کرد.میدونستم اون میخواد دوستی ما تا داشته باشه دوستی بدون تا رو نمی فهمید...

 

گفت بیا برای دوستیمون یه نشونه بزاریم.گفتم باشه توبزار.گفت "شکلات".هر بار که همدیگرو می بینیم یه شکلات مال تو یه شلات مال من.گفت باشه؟گفتم باشه.هر بار یه شکلات میذاشتم تو دستش اونم یه شگلات میذاشت تو دستم.باز همدیگرو نگاه میکردیم یعنی که دوستیم دوست دوست.من تندی شکلاتم رو باز میکردم و میذاشتم توی دهنم وتند تندمی میکیدم میگفت شکمو تو دوست شکموی منی و شکلاتشو میذاشت توی صندوقچه ی کوچولوی قشنگ.میگفتم بخورش.میگفت تموم میشه میخوام تموم نشه برای همیشه بمونه.صندوقش پر از شکلات شده بود هیچ کدومشونو نمی خورد.من همه اش رو خورده بودم.گفتم اگه یه روز مورچه ها شکلاتاتو بخورن یا کرما اونوقت چیکار میکنی؟گفت مواظبشون هستم.گفت میخوام نگهشون دارم تا موقعی که دوست هستیم و من شکلاتم رو میذاشتم تو دهنمو می گفتم نه نه نه تا نه

 دوستی که تا نداره...

 

یکسال . دو سال . سه سال . چهار سال . هفت سال . ده سال . بیست سال شده اون بزرگ شده منم بزرگ شدم.من همه ی شکلاتامو خوردم اون همه ی شکلاتاشو نگه داشته.اون اومده امشب تا خدا حافظی کنه.می خواد بره اون دور دورا.می گه میرم ولی زود بر میگردم.من که میدونم میره  ولی  برنمیگرده.یادش رفت به من شکلات بده.من که یادم نرفته یه شکلات گذاشتم کف دستش گفتم این مال خودت یه شکلاتم گذاشتم کف اون یکی دستش گفتم اینم مال صندوق کوچیکت.یادش رفته بود صندوقی داره هر دو تا رو خورد.خندیدم.می دونستم دوستی من تا نداره.ولی دوستی اون تا داره مثل همیشه.خوب شد که همه ی شکلاتامو خوردم ولی اون همیچ کدومشونو نخورده.

حالا با یه صندوق پر از شکلاتای نخورده چیکار میکنه؟؟؟

 

یا حق

علی یارتون

 

 

نوشته شده در 88/06/30ساعت دلدادگی 13:42 دلنوشته های ثریا| |

دنیا داره قشنگ میشه!

 

این روزا دنیا داره قشنگ میشه نه بخاطر اینکه نیروهای آمریکایی عراق رو ترک کردند.

نه بخاطر اینکه توی افغانستان بعد از سالها انتخابات برگزار شد.

نه بخاطر اینکه اس ام اس دیگه قطع نشد.

نه بخاطر اینکه تیم بسکتبال کشور قهرمان اسیا شد.

...

نه بخاطر سیاست.

نه بخاطر فرهنگ.

نه بخاطر...

بخاطر یه احساس جدید...

بخاطر حضور یه نفر که وجودش التیام همه ی تنهاییهاست.

خوشحالم که تنهاییهایم رو با تو قسمت میکنم...

نمیدونم تا کی ولی خوشحالم که هستی..

نوشته شده در 88/06/01ساعت دلدادگی 17:12 دلنوشته های ثریا|


Design By : Night Skin

ابتدا نيت كنيد

ابتدا نيت كنيد


سپس براي شادي روح حضرت حافظ يك صلوات بفرستيد

.::.حالا كليد فال را فشار دهيد.::.

براي گرفتن فال خود اينجا را كليك كنيد
دریافت کد فال حافظ برای وبلاگ



کد جاوا در داریوش قالبساز <
منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://dariushkamani.blogfa.com
>